معرفی کتاب(دیدم که جانم می رود)

 

 

#معرفی_متنی_کتاب 

📕 *دیدم که جانم می‌رود*
*نویسنده: حمید داود آبادی*
*انتشارات: شهید کاظمی*

شهید مصطفی کاظم زاده در ۹ شهریورماه ۱۳۴۴ در محله شاهپور دیده به جهان گشود. این کتاب به زندگینامه، آشنایی، آشنایی با امام، عضویت در حزب الله شرق تهران، حضور در جبهه و آشنایی با رزمندگان دفاع مقدس، عملیات رمضان، وصیت نامه خوانی، تشییع و شهادت و ... به همراه آلبوم تصاویر و اسناد منتشر شده در مطبوعات کشور در هنگام شهادت وی می‌پردازد.

این کتاب اثر حمید داود آبادی و توسط انتشارات شهید کاظمی به چاپ رسیده است. 

✂️ *بخشی از کتاب:*
چه کار باید می‌کردم، اصلا چه کار می‌توانستم بکنم؟ مصطفی داشت می‌رفت: تنهای تنها. اما من نمی‌خواستم بروم اصلا من اهل رفتن نبودم. نه می‌خواستم خودم بروم نه مصطفی. تازه او را کشف کرده بودم برنامه‌ها داشتم برای فردا‌های دوستی مان حالا او داشت می‌رفت. او داشت می‌شد رفیق نیمه راه، من که ماندم. من که اصلا اهل رفتن نبودم ماندن مصطفی، برای من خیلی مهم و با ارزش‌تر بود تا رفتنش. حالا باید او را چه طوری از رفتن منصرف می‌کردم. بدون شک خودش بود. مگر نه اینکه من نخواستم بروم و نرفتم پس اگر او هم از ته دل به خدا التماس می‌کرد که نرود حتما می‌توانست دل خدا را به دست بیاورد. پس باید کاری می‌کردم که نگاه و خواست مصطفی عوض شود باید با خواست و تمایل او نظر خدا را هم برمی‌گرداندم.

مطالب طنز کتابداری

 

 

 

*وسواس*
بعضی ها ام وقتی می آن تو سالن مطالعه، اگه یه مورچه روی زمین راه بره، از صدای پای مورچه تمرکزشون بهم می خوره و از کتابدار می خوان مورچه رو متوقف کنه. اینا گاهی از صدای ضربان قلب خودشونم تمرکزشون بهم می خوره و از کتابدار می خوان ضربان قلشون رو متوقف کنه!
اینا دچار "وسواس سکوت سالن مطالعه" هستند.

*درهم آمیختگی فضایی*
مراجعان ما گاهی فضاها رو با هم قاطی می کنن به شرح زیر :
توی تالار مطالعه، می خوابن !
توی نمازخونه، غذا می خورن !
توی غذاخوری، حرف می زنن !
توی روزنامه خوانی، با گوشی هاشون بازی می کنن !

می ترسم همین روزها برن توی دستشویی درس بخونن!

*هندزفری*
یه تعداد از مراجعان کتابخونه، هندزفری می زارن توی گوششون و موسیقی گوش می دن و همزمان درس هم می خونن !!!
(خودش یه جور جوکه،  دیگه نیاز نداره من اغراقش کنم.)

*بیهوش*
توی کتابخونه باید آروم صحبت کنی، بعدش مجبوری برای اینکه صداتو بشنوند به فرد روبه روت نزدیک بشی. بعدش می بینی فرد رو به روت از هوش رفت !!!
خب کتابدار محترم، مسواک زدن یکی از الزامات این شغل محسوب می شه. حموم رفتن و لباس تمیز پوشیدن هم همینطور.
الان من یه نفر جلوم بیهوش افتاده، نمی دونم باید باهاش چکار کنم.
البته من فقط دو هفته است که مسواک نزدم ، نباید بخاطر بوی دهنم باشه، گمانم خودش زیادی بی جنبه بود.

*کاغذ*
تا حالا با کاغذ دستتونو بریدید.
به نظرم به کتابدارها بابت حس دل ریشه و سوزش بعدش باید سختی کار بدن.

                           

                                       

به نام خداوند کتاب و قلم

 


کتابداری پس از *297* (در تقسیم بندی کتابخانه ها رده دیویی اسلام است) سال از جهان رخت بربست و در اولین شب مرگش  به رسم معهود ماموران پرسش و پاسخ  به نزدش آمدند و..........

*مامور:* بگو پروردگار تو کیست؟

*کتابدار:* آفریدگار کتاب و قلم

*مامور:* از پیامبرت بگو ،پیامبرت که بود؟

*کتابدار:* آن کس که کتاب را آورد و آن را تعلیم فرمود.

*مامور:* امامت کیست؟

*کتابدار:* همان کسی که کتاب را گرد آورد و از تحریف حفظ کرد - کتاب ناطق-!

*مامور:* دوران جوانی خود را چگونه گذرانده ای؟!

*کتابدار:* در کتابخانه به امانت کتاب و ترویج فرهنگ کتابخوانی!

*مامور:* پیری و بازنشستگیت چگونه بود؟!

*کتابدار:* به ترمیم کتاب های خطی و صحافی دیگر کتاب ها*مامور:* با این عمر دراز ، کهنسالیت را چگونه سپری کردی؟!* کتابدار:* به تحقیق و پژوهش، و نیز کتاب نوشتن.

مامور پرسش به عالم بالا می رود و عرض می کند: خدایا امشب بنده ای به این دیار آمده است که جز کتاب هیچ نمی گوید ، هیچ نمی داند و هیچ نمی اندیشد! پاسخ آمد به بهشت ببریدش که بهشت بر او میمون و مبارک باد!
 

سرگرمی_هایکوکتاب

 

 

پدر من بهشت را دیده ام بهشت من کنار توست

*آشنایی کودکان با کتابخانه*

 

 ▪️همراه کودکتان به کتابخانه بروید.

▪️وقت خاصی را برای رفتن به کتابخانه در نظر بگیرید.

▪️هم‌زمان با قصه‌خوانی از سوی کتابدار، به کتابخانه نروید.

▪️با کتابدار کتابخانه ملاقات داشته باشید.

▪️به کودکتان نحوه درست نگهداری از کتاب‌ها را بیاموزید.

▪️محدودیت و توقعات خاص کتابخانه را برای کودک خود تعریف کنید.

▪️با احساسات فرزندتان شریک شوید.

▪️جای راحتی در کتابخانه بیابید و مطالعه کنید.